|
کفش این یکی صورتی و کفش اون آبیه کفش های سیاه من به درد راه رفتن با این آدم ها نمی خوره
هیچ راه گریزی نیست ما همه مجبوریم . مجبور به تحمل این زندگی نکبت بار . مجبور به دیدن این آدم های تکراری . مجبور به نقش بازی کردن مجبور به ..... من اما خسته ام . خسته از این همه اجبار خسته از این همه تکرار . خسته از این همه تنهایی خسته از خودم حتی خسته از نوشتن کلمه خسته به خیالت هرز می گویم نه ؟ کمی بفهم کمی گوش کن کمی صدای موسیقیت را کم کن تا صدای ضجه ام به گوشت برسد . صدای کشیده شدن ناخنم به سنگ لحد زندگی آرام آرام دارم جان می دهم ولی مرگی در کار نیست . من تمام می شوم . پیشاپیش روزی را می بینم که در تنهایی خودم پوسیده ام . نابود شده ام . مانند دود سیگار به فنا رفته ام . کاش این تنهایی پایانی داشت . کاش جاده ای جز جاده مرگ انتظارم را می کشید . کاش این داستان پایانی جز پایان همیشگیش را داشت... چیزی شبیه رویاهایم .... آرزوها .... خیال .... و دوباره حسرت همیشگی ! ( آخ که ای کاش با من بودی )
|
About
اینجا یه وبلاگ عاشقانه بود اما جدیدا حتی از عاشقانه نوشتن هم می ترسم پس فعلا اطلاعاتی از اینجا در دسترس نیست Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
خط خطی های یک عقرب تنها |