تبليغاتX
نا نوشته های مکتوب

نا نوشته های مکتوب

هر پایانی آغازی هم هست فقط در آن لحظه این را نمی دانیم .

 

کفش این یکی صورتی و کفش اون آبیه

کفش های سیاه من به درد راه رفتن با این آدم ها نمی خوره

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت20:20توسط بهار | |

هیچ راه گریزی نیست ما همه مجبوریم . مجبور به تحمل این زندگی نکبت بار . مجبور به دیدن این آدم های تکراری . مجبور به نقش بازی کردن مجبور به .....

من اما خسته ام . خسته از این همه اجبار

خسته از این همه تکرار .  خسته از این همه تنهایی

خسته از خودم

حتی خسته از نوشتن کلمه خسته

به خیالت هرز می گویم نه ؟

کمی بفهم       کمی گوش کن

کمی صدای موسیقیت را کم کن تا صدای ضجه ام به گوشت برسد . صدای کشیده شدن ناخنم به سنگ لحد زندگی

آرام آرام دارم جان می دهم ولی مرگی در کار نیست . من تمام می شوم . پیشاپیش روزی را می بینم که در تنهایی خودم پوسیده ام . نابود شده ام . مانند دود سیگار به فنا رفته ام .

کاش این تنهایی پایانی داشت . کاش جاده ای جز جاده مرگ انتظارم را می کشید . کاش این داستان پایانی جز پایان همیشگیش را داشت...

چیزی شبیه رویاهایم ....

آرزوها ....

خیال ....

           و دوباره حسرت همیشگی !

              ( آخ که ای کاش با من بودی )

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت18:36توسط بهار | |