تبليغاتX
نا نوشته های مکتوب

نا نوشته های مکتوب

هر پایانی آغازی هم هست فقط در آن لحظه این را نمی دانیم .

 

صبر می کنم بر سختی هام ، بر مشکلات زندگیم

صبر می کنم بر این سیاهی ها ، بر این تباهی ها

من صبر می کنم بر این نا مردی ها بر این کثافت کاری ها

من صبر می کنم

من سکوت می کنم و صدایم هم در نمی آید

اما تا کی ؟

 

پ ن۱ : گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

          آنچه البته به جایی نرسد فریاد است !

پ ن ۲ : این وبلاگ به دلیل نفهمی معلم ها ، ازدیاد تکالیف ، تلمبار شدن درس ها و البته تلاش نویسنده برای قبولی در المپیاد ، از این به بعد دیر به دیر آپ می شه ! ( ببخشیدا ! )

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت20:55توسط بهار | |

سعی می کنم برام مهم نباشه که بقیه چی کار می کنن همون طوری که برای بقیه مهم نیست من چی کار می کنم . نگو نه که حالم از این نه شنیدن ها به هم می خوره

ـ خود کم بینم ؟

+ آره هستم

ـخیلی خشکم ؟

+آره هستم

ـ تبدیل شدم به یه آدم بی احساس که هیچ کس براش مهم نیست ؟

آره همونی شدم که تو می گی : یه آشغال

اما همینم که هستم مگه دست من بود ؟ من که هر خری بهم می گفت مشکل دارم می رفتم مشکلشو حل می کردم . اما وقتی می خواستم هیچ کس نبود

تنها بودم تنهای تنها

حالا ازم چه توقعی داری ؟ توقع داری وقتی می گی دوست دارم بگم منم همین طور ؟

وقتی می گی : مشکل داری بگم عزیزم مشکلت چیه ؟

به نظرت روی پیشونی من چیزی نوشته ؟

دیوونه هستم اما احمق نیستم

 

پ ن ۱ : آخه عشق به چیه من میاد ؟ چرا عاشق شدم که یه این فضاحت کشیده بشم ؟

پ ن ۲ : خودتو فاکتور بگیر !

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت21:16توسط بهار | |

سوسک ها از نور بدشون میاد

هر موقع نوری بهشون بتابه سری میرن یه جای تاریک قایم می شن

 

 

آدمای هروئینی از نور بدشون میاد

حتی کسایی که اکس می خورن هم از نور بیزارن

 

 

گرفتی چی می خوام بگم ؟

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت19:11توسط بهار | |

آدما از چیزی که من هستم خوششون نمیاد

پس من نباید خودم باشم

تا شاید کسی مرا بپذیرد

آن هم نه برای همیشه

فقط یه مدت کوتاه ......

نه من از هیچ کس انتظاری ندارم

فقط ... فقط یک آرزو !

کاش تو این گونه نباشی

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت21:9توسط بهار | |

 

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

بخند نازنینم بخند

به من بخند که اینگونه گرفتارت شدم

به دنیا بخند که چگونه مرا بازیچه ی دست خودش کرده

به آسمان بخند که چقدر از این نامردمان مردم نما فاصله گرفته

به زمین بخند که چگونه قرن هاست دور خودش می چرخد و حتی نمی فهمد که راهش به جایی ختم نمی شود

به دیوار ها بخند که چگونه بی خبر از وجود درها محکم ادعای قدرت می کنند

این همه دلیل برای خندیدن آن وقت تو باز هم نمی خندی ؟

بخند      بخند

برای من بخند .

 

پ ن : راستی این چندمین باریست که به من می خندی ؟

 smile

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت22:41توسط بهار | |