تبليغاتX
نا نوشته های مکتوب

نا نوشته های مکتوب

هر پایانی آغازی هم هست فقط در آن لحظه این را نمی دانیم .

 

نیامدی

هر چه صدایت زدم نیامدی

هر چه پشت سرت فریاد زدم نرو گوش نکردی

به راحتی رهایم کردی

حالا من مانده ام با یک دنیا حرف های نگفته

چقدر خسته ام

چقدر راه آمده ام و به جایی نرسیده ام

مثل کلاغ توی قصه ها

بغضم را فرو می خورم تا به یاد نیاورم لحظه رفتنت را

خفه می شوم و از چشم هایت حرف نمی زنم

نه من دیگر حرف نمی زنم ......!

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت12:0توسط بهار | |

 

فقط می خواستم تولد منجی عالم بشریت رو تبریک بگم

منجی عالم بشریت

منجی ...

با خودم تکرار می کنم که یادم نره یه روزی یکی میاد و همه رو از این بدبختی نجات می ده

بالاخره میاد !

فقط کمی صبر لازمه

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت18:35توسط بهار | |

 

چند روز پیش داشتم دفتر خاطرات یکی از دوستامو ورق می زدم که یهو برخوردم به یه جمله ی قشنگ :

وقتی صدای خرد شدن تو زیر پای عابران ندای دل انگیز شد چه فرقی می کند که برگ سبز کدام درخت بوده ای !

پ ن ۱ : خیلی با این جمله حال کردم !

پ ن ۲ : چند وقته عجیب نوشتنم نمیاد هر چی سعی می کنم چیزی جز یه مشت اراجیف روی کاغذ نمیاد . بنابراین مجبور شدم جمله بدزدم !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت23:56توسط بهار | |

چقدر مردن خوب است

چقدر مردن

ـ در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است ـ

خوب است ...

 

              

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت10:48توسط بهار | |

 

نمی دونم چرا بعضی روز ها نمی تونم بنویسم مثل امروز ! امروز عجیب می خواهم بنویسم . عجیب دلم خواسته که برای بار هزارم توصیفت کنم . عجیب هوس کرده ام تا بگویم که دوستت دارم . اما نمی شود . هر چه سعی می کنم نمی شود . هر چه قلم را در دستانم فشار می دهم نمی شود . شاید به خاطر این فضای لعنتی است که درونش گیر کرده ام : کلاس ترکیبیات !!

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت21:40توسط بهار | |

 

هیچ نمی دانستم در دنیا آتشی سوزان تر از آتش وجود دارد . سوختم . سوختم . ولی ای کاش فقط سوزش آتش بود ....

متن بالا از دکتر چمران بود . نمی دونم چرا اینقدر با این نوشته احساس نزدیکی می کنم !

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت18:48توسط بهار | |

 

وقتی می خندی احساس پوچی می کنم .حس می کنم چیزی جز تو برایم مهم نیست . چقدر کوچکم در برابر تو ! در برابر دست هایت , چشم هایت .... لحظه ی تجلی ات باور نکردنی بود . لحظه ای که هبوط کردی بر این روح آشفته . کاش می ماندی کاش درماندگی ام را می فهمیدی کاش ذره ای از عشقی که مرا از ریشه می سوزاند در تو بود . کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت . کاش لبخندت برای من بود ...

من ترسیده ام . من ترسیده ام از روزی که دیگر تو نباشی دیگر لبخندت نباشد دیگر چشم هایت نباشد دیگر دست هایت نباشد ... و من ترسیده ام آنقدر که حتی روحم هم می لرزد .

گفته بودم اگر دوباره ببینمت حتما می گویم که چقدر دوستت دارم اما وقتی دیدمت .... خون به مغزم هجوم آورد چیزی نگفتم لال شده بودم شاید ندانم . اما نگفتم . فقط نگاهت کردم .. فقط نگاه ... کاش قلمی داشتم که توان بیان عشقت را داشت ! فقط کاش .... و ای کاش ....بفهمی که چقدر دوستت دارم و کمی دوستم داشته باشی !

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت18:47توسط بهار | |

منم مثه خیلی از آدمای دیگه روز تولدم خوشحالم

نمی دونم چرا اما خوشحالم !

اما امسال تولدم یه چیزی کم داره

یه حس مبهم

یه علامت سوال

یه جای خالی

جای خالی یه تبریک خشک و خالی از طرف تو !!!!

 

 

 

آره امروز تولدمه ! ۱ مرداد

امروز تولدمه و من به دلیل نا معلومی اصلا دلم نمی خواد به هیچ قیمتی ناراحت شم

درسته ! خیلی دوست داشتم که خیلی اتفاقا توی روز تولدم بیفتن اما نیفتادن

اما بازم نمی خوام ناراحت شم

امروز زدم رو دنده ی بی خیالی !

چراشو نمی دونم ؟!؟!

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت14:28توسط بهار | |