|
آنقدر از آخرین دیدارمان گذشته که گاهی فراموش می کنم چرا دوستش داشتم ! اما هنوز هم دوستش دارم ....
به شعر های سهراب می اندیشم که با صدای او معنایی تازه تر داشت خسرو شکیبایی را می گویم زود رفت . . . . روحش شاد !
عجیب بزرگ شده بود حجم عشقم را می گویم . آنقدر بزرگ که به وحشت افتاده بودم .خواستم بکشمش اما اون منو کشت . سعی کردم نابودش کنم اما اون نابودم کرد . همیشه وقتی فکر می کنی بازی رو بردی می بازی . وقتی طرف رو کیش می کنی مات می شی . وقتی فکر می کنی داری شروع می کنی ناگهان همه چیز تمام می شود .... تمام !
بس است دیگر عاشق ماندن بس است دیگر در این کویر بی سکوت از تو خواندن بس است دیگر در باغ بی درخت دلم عشقی نیست حالی نیست هوایی نیست هر چه هست تویی شاهزاده ی قصه های شور انگیز تو دیگر در تک تک تنفس های قلبم آواز مهر می خوانی پایان داستان من هم شد مانند پایان قصه ی مجنون آرام بخواب لیلی ....
همه لب مرز راه می روند خط واصل پرتگاه و زمین نه حتی مثل مرز دریا و خشکی چون آنجا تو اندک اندک وارد امواج میشوی اما اینجا نه ! یک قدم نادرست غرقت می کند ما دقیقا روی مرزیم این خیلی مهمه که تو چقدر از این مرز فاصله بگیری تا با وزش اولین باد به قعر سقوط نکنی اما من مثل دلقک های سیرک روی یک طناب نازک راه می روم زمین برایم معنای مرگ می دهد رسیدن به زمین برایم دوری از سقوط نیست خود سقوط است من حتی لب مرز هم نیستم ....
وقتی بچه ها به دنیا می آیند دل های نرمی دارند . هر چه زمان می گذرد دل هاشان سخت تر می شوند اما دل من مثل کره ی آب شده نرم است , با اینکه 17 سال در این زمین پست زندگی کرده ام .... نمی دانم چرا ؟!
دیشب در غم از دست دادن دوستی گریستم که ادعا می کرد دوستم دارد .... او هم دروغ می گفت .... دوستم نداشت ! |
About
اینجا یه وبلاگ عاشقانه بود اما جدیدا حتی از عاشقانه نوشتن هم می ترسم پس فعلا اطلاعاتی از اینجا در دسترس نیست Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
خط خطی های یک عقرب تنها |