|
یک روز با خود گفتم دیگر پس از این تنها نخواهم ماند اما امروز عجیب تنها شده ام . نمی دانم چرا این طور احساس خلا می کنم شاید به خاطر دیشب که تا صبح گریستم و کسی حتی نپرسید چرا با اینکه چرایی نداشت من فقط می گریستم همین . بی دلیل شاید دقیقا به خاطر همین که هیچ وقت و مطلقا هیچ وقت مهم نبودم بودم ؛ من همیشه بودم ولی مهم نبودم ....
پ ن : حالم بده . حرف هام رو خیلی جدی نگیرین
حتی خودم هم به تناقض رسیده ام چه برسد به بقیه ! هیچ کس نمی داند برای که می نویسم گاهی خودم هم می مانم که چرا می نویسم گاهی میندیشم که باید فراموشت کنم اما .... تو فراموش شدنی نیستی در هر لحظه حضور داری همه جا هستی گویی اصلا برایت زمان و مکان معنا ندارد اما من در گوشه ی این دنیای پست به زانو در آمده ام می خواهم مبارزه کنم اما .... گاهی میندیشم که چرا هنوز نفس می کشم یا چرا هنوز می نویسم گاهی میندیشم این دنیا ارزش بودن را ندارد اما باید بود !! شاید اگر تو بودی اندیشه هایم رنگ دیگری داشت اما تو فعلا نیستی و من در اعماق این دریای خاکی به انتظارت نشسته ام پ ن : نمی دانم چرا این ها را نوشتم . شروع کردم به نوشتن , خودش آمد ......
چقدر دردناک است دوباره شنیدن صدای تو و گوش سپردن به همان نوار ضبط شده ی حرف هایت .... آخرین کلمات تو ....
گاهی می اندیشم : اینقدر بوده ام که دیگر حتی حوصله ی بودن و زیستن را هم ندارم
ترسناک است . باور اینکه دیگر تو را نخواهم دید . اما می پذیرمش ! همان گونه که پذیرفتم : تو هرگز دوستم نداشتی ....
دلم می خواهد بنویسم اما نمی شود همه چیز قابل نوشتن نیست کاش می شد همه چیز را نوشت آن وقت به سادگی می شد همه چیز را هم پاک کرد افسوس ...
شهادت مظلومانه حضرت فاطمه (س) را به عموم شیعیان جهان تسلیت می گوییم .
نوشتن عذابم می دهد . حتی ننوشتن هم زجرم می دهد . می دانم که باید بنویسم اما نمی دانم چه . باید ماجرایی را روایت کنم اما نمی توانم . من از پسش بر نمی آیم . باید تعریف کنم آن اتفاقی را که مرا این گونه کرد . اندوهی نمناک در قلب کوچک و شکسته ام رخنه کرده . دلم را می لرزاند . من ناتوانم از گفتن و مردم ناتوانند از فهمیدن و درک هستی آلوده ی زمین . چیزی می خواهم که هیچ کس نمی خواهد . جایی می روم که هیچ کس با من نمی آید پس چه بگویم وقتی همه کورند و کرند . از چه سخن بگویم وقتی دستان تو هنوز بوی عشق می دهند و چه چیز را مکتوب کنم وقتی نگاه منتظرم به جاده بی جواب مانده است ؟ تلاش بیهوده ای بود برای گفتن ناگفتنی ها ! افسوس ... افسوس ... من ناتوانم از گفتن .
آسمان رویاهایم بی نور و بی ستاره و بی مهتاب و آسمان زندگیم خاموش و تاریک و سرد و بی اتفاق یاد باد آن روز که هم آسمان رویاهایم مهتاب داشت هم آسمان زندگیم که چه زود گذشت شب های پر از ستاره و خورشید حالا امروز تنهایی دلم را با رویایش تقسیم می کنم و تاریکی دنیایم را با آرزوی دوباره داشتنش از یاد می برم .
دستم به نوشتن نمی رود اما قلم التماسم می کند. نمی توانمتمنای این کاغذ سپید را برای سیاه شدن بی جواب بگذارم می نویسم شاید برای تو شاید هم برای خودم . کاش می شد یک روز دست نوشته های مرا بخوانی . کاغذ پاره های یک...یک...نمی دانم . واقعا چیزی پیدا نکردم هر چه در این ذهن آشفته ی غمگین گشتم و گشتم . می نویسم شاید برای مکتوب کردن این لحظات . شاید برای محبوس کردن این ثانیه ها در یک کاغذ پاره مثل ریختن بحر در کوزه آن هم سر کلاس ادبیات . می نویسم شاید برای اینکه بعدها یاداوری دیدار دوباره ات ساده تر شود شاید این شادی مفرط در این کلمات بگنجد می نویسم شاید برای اینکه دوست داشتنت جاودانه شود شاید برای آرام کردن این آتش وحشی درون سینه شاید برای اینکه به نوعی پاسخش را داده باشم می نویسم شاید برای یک لبخندت شاید هم برای همان محض صدای همیشگیت همان که مرا همیشه مست می کند می نویسم شاید اگر فردا بنویسم دیر شود شاید الان بهترین فرصت برای نوشتنش باشد پس می نویسم که : دوستت دارم .... !
سلام ببخشید که چند وقته آپ نکردم امتحان ریاضی و بعدشم فیزیک و زبان و... به آدم فرصت نمی ده ! به جاش این چند روز تعطیلی از خجالتتون در میام !
می خوام راجع به خودم بنویسم راجع به دنیام که چند وقته عجیب شده , گنگه می خوام بگم دلم گرفته می خوام بگم خسته شدم غم ؟؟ نه از غم خبری نیست فقط کمی یاس و گاهی ناامیدی ... می خوام خیلی چیزا بگم اما نمی شه کلمه ها به زبونم نرسیده پرپر می شن و من میون این همه افکار آشفته دوباره دست از پا دراز تر , تنها می مونم.... کاش همه چیز گفتنی بود !
قصه از آن جا شروع شد که تو رفتی . نه اشتباه گفتم اینجا که آخر قصه است . قصه از آن جا شروع شد که لبخند زدی . نه اینجا که وسط قصه است .داستان از آن جا شروع شد که برای اولین بار مو هایت را بوییدم وگرمای دستانت را چشیدم . از همان روزی که تو برای اولین بار تجلی کردی . از همان لحظه ای که روحم پاکی روحت را بوسید و من شیفته ات شدم . این تازه شروع کار چشمان تو بود . وقتی درخشیدی , وقتی لبخند زدی , وقتی میان آشفتگی زندگیم پا گذاشتی , قلبم از تپش باز ایستاد . با خود گفتم : این تکرار تولد است یا مرگ ؟ این روییدن است یا خشکیدن ؟ این عشق است یا جنون ؟ من کیستم مجنون ؟ و این تازه قبل از قصه رفتن تو بود . وقتی که رفتی . وقتی از عمق عشقم عبور کردی . وقتی بی توجه به چشمان غم بارم قدم در جاده ی دوری گذاشتی .با خود آرام گفتم : لطافت او در این آشفته بازار جا نمی شد . باید می رفت گریستم و دم نزدم . اما من می دونم که قصه هنوز در رگهای من جاریست . التهاب خواستنت , گرمای نفست , غرورت , رفتنت , همه و همه در من زنده است : لحظه به لحظه , خط به خط .... دوست داشتم پایان قصه تو بر می گشتی اما ... . این التماس برگشتنت نیست قصه ی غمناک من است .
تا حالا شده یه کتابو از آخر بخونی ؟ تا حالا شده یه داستانو از آخر بشنوی ؟ ما می خوایم داستان رو از آخر تعریف کنیم . البته داستان هنوز به آخر نرسیده ولی ما شروع می کنیم آخرش رو خدا می دونه. خوشحال می شیم کمکمون کنین . بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم "اخوان ثالث"
|
About
اینجا یه وبلاگ عاشقانه بود اما جدیدا حتی از عاشقانه نوشتن هم می ترسم پس فعلا اطلاعاتی از اینجا در دسترس نیست Archivesفروردین 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
خط خطی های یک عقرب تنها |